نویسنده : معصومه ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱

به نام پروردگار نون و قلم

سلام ، خیلی وقت بود سری به وبلاگم نزده بودم حالا اومدم توی این ساعات آخر سال ١٣٨٩ یه خونه تکونی بکنم و یه چیز تازه بگم ، این یکی رو واسه اونایی گفتم که این شب عیدی منتظر یه مهربونی هستن .

من دلم سیب میخواست

اما ، باغ سیبدور بود ، خیلی دور

و کفشهاین پاره

من دلم سیب میخواست

دختر همسایه سیب سرخش افتاد

نیمه اش را خورده بود

سیب سرخ خوشمزه رو ی خاک چند غلتی خورد

خواستم آن را بردارم

اما ، پیرمرد همسایه

همانکه درخت سیبی در حیاطش داشت

سرخترین سیب را از میان سیبهایش داد به من

من دلم سیب میخواست

سیب سرخ خوشمزه

امیدوارم سال ٨٩ براتون سال پربرکت و خوبی بوده باشه و با دلی آکنده از شادی و به امید سالی بهتر به پیشواز سال ٩٠ برید . براتون سال خوبی رو آرزو میکنم . عیدوتون مبارک . قلب  

سال نو مبارک

 




کلمات کلیدی :عیدانه




نویسنده : معصومه ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٧

به نام مهربان مهربانان

سلام

این روزا حال و هوای محرم و مجالس روضه خونی همه جا به چشم میخوره از جمله توی خونه ما هم مثل همیشه یکی از این مجالس روضه خونی برقراره واسه همین تصمیم گرفتم اینبار یه دل نوشته که به این حال و هوا میخوره براتون بذارم این یکی رو ٢٨/١١/٨٣ گفتم باشه که خوشتون بیاد :

گفتم : ای ساربان این مهر رنگین از کجاست ؟

گفت: این خاک سرخ نینوا ، سرزمین کربلاست

کربلا ، جایگه هفتاد و دو آلاله ست

قتلگاه اصغر شش ماهه است

مدفن عباس لب تشنه است

کربلا ، سرزمین عاشقی ست

محضر دلدادگی ، جان دادگی ست

صبر تفسیر عشق زینب است

کربلا شرمگین از روی زینب است

کربلا این جسم حسین زینب است

کربلا ، زینب خواهر دلداده است

از غم عباس جان داده است

حسین بر زینبش چون غنچه است

غنچه از بذر عشق آمد پدید

لیک کربلا ، غنچه ها پرپر شدند

تشنه لب راهی آن دنیا شدند

کربلا ، بر حسین و پیکر صد پاره اش

بر عباس و مشک پاره اش

خون گریه کن

کربلا خون گریه کن








نویسنده : معصومه ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۸

به نام یکتای بی همتا

روزی روزگاری من ...

سلام حال شما خوبه ؟ حال من که خوبه ، خوب بودن خودش خیلی خوبه ، واسه همین انشاالله که شما هم خوب باشید . این روزا چه خبر ؟ دوروبر ما که خبری نیست جز واریز شدن یارانه ها احتمالا طرفای شما هم خبر داغ داغ همینه ، بگذریم روزگار به کام من که خوشه انشالله به کام شما هم خوش باشه در کل اینا همش واسه اینه که حالم خوبه پس نتیجه اینکه خوب بودن خیلی خوبه .








نویسنده : معصومه ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۸

به نام یکتای بی همتا

روزی روزگاری من ...

دوباره دیر شد مدرسه ام نه بلکه دوباره دیر آپ شدم آخه دست خودم نیست مشغولیات زیاد شده ، بلاخره که به بزرگی خودتون ببخشید به هر حال که نتونستم کتاب «زندگی من» نوشته جواهر لعل نهرو رو به پایان برسونم این واقعا جای شرم داره البته این رو بگم دوباره یه کوه جزوه رو رویهم کردم و با اجازتون دوباره که نه برای چندمین بار میخوام ارشد شرکت کنم به امید اینکه این دفعه طلسم شکسته شه و موفقیت حاصل شه . الهی آمین !








نویسنده : معصومه ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۸

به نام خداوند مهر و صفا

 

روزی روزگاری من ...

 

سلام ، براتون گفته بودم که دارم کتاب  میخونم . راستش خیلی خیلی لذت بردم «تهیدستان» نوشته ی جک لندن و «چه باید کرد؟» نوشته ی لئون تولستوی با موضوعی مشابه یکی به نقد وضعیت فقرا در بریتانیای کبیر و دیگری در روسیه پرداخته ، من به شخصه از هر دو کتاب لذت بردم و فکر میکنم اونچه این دو نفر در سالهای خیلی خیلی پیش نوشته اند امروزه به شکلی مدرن وجود داره بلکه در واقع فقر هیچگاه از بین نرفته و نخواهد رفت. کتاب بعدی «دمیان» اثر هرمان هسه هست باید بگم چند سال پیش کتاب «پیتر کامنزیند» از همین نویسنده رو خونده بودم بعد از خوندن «دمیان» مجددا کتاب قبلی رو خوندم با اینکه هرمان هسه «دمیان» رو بعد از «پیتر کامنریند» نوشته اما من بیشتر از «پیتر کامنزیند» خوشم اومد در واقعا شکل داستانی اون بیشتر از حس مالیخولیایی هست که در کتاب «دمیان» وجود داره ، در واقعا احساس میکنم به عنوان یه خواننده در کتاب «دمیان» من هم دچار مالیخولیا میشم در حالیکه در کتاب «پیتر کامنزیند» همراه مردی میشیم که تا انتها به دنبال مامن امنی برای خودش هست هر چند به نظر من در پایان شخصیت داستان همچنان سرگردان هست . هر دوی این کتابها درباره نیکی و بدیست و جنگ همیشگی که میان این دو برقرارست آنچنانکه شخصیتها مرز میان واقعیت و رویا رو از کف میدن و دچار حیرانی و سرگردانی میشن . این احساسات گنگ چیزیست که همه ی ما به هر زبان ، مذهب و ملت درک میکنیم و چه بسا کسانی که به آرامش حقیقی دست پیدا کرده باشن . کتاب آخری که خوندم «سرنوشت کندوها» نوشته ی جلال آل احمد بود ، حقیقتا از این یکی خیلی لذت بردم کلی هم خندیدم کتابی که حرص و طمع ما انسانها رو به زیبایی تمام نشون میده و الان که در خدمت شما هستم دارم جلد یک کتاب «زندگی من» نوشته ی جواهر لعل نهرو رو میخونم کتابی پرمحتوا درباره ی زندگی نویسنده و تاریخ کشور هند که به نظر من کتاب واقعا در خور ستایشی هست . البته تا یادم نرفته کتاب «آتالا و رنه» نوشته ی شاتو بریان ، «آواز ناقوسها» نوشته ی دروتی سیرز و «پاشنه آهنین» نوشته جک لندن رو هم خوندم ، اولی ستیز میان عشق و دین هست ، دومی کتابی جنایی مثل داستانهای شرلوک هولمز و سومی هم کتابیست درباره تاریخ آمریکا و شکل گیری حزب کارگر در این کشور .   




کلمات کلیدی :کتاب



×

نویسنده : معصومه ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۸

به نام یکتای بی همتا

روزی روزگاری من ...

حیلی وقت بود دست و دلم به نوشتن نمی رفت اما این روزا دوباره حال و حوصله همیشگیم برگشته توی این مدت که نبودم فقط کتاب خوندم از بینوایان گرفته تا کتاب «چه باید گرد؟» لئون تولستوی که مضمونی مشابه داره و این تازگیها هم کتاب «آتالا و رنه» نوشته شاتو بریان . این یکی آخری رو که تموم کنم با یه مطلب توپ میام سراغتون پس منتظرم باشید .








نویسنده : معصومه ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٩

به نام ایزد منان

 

روزی روزگاری من ...

 

بلاخره بعد از مدتها نتایج اولیه ارشد اعلام شد. راستش نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت . رتبه ام تعریفی نداره اما خوب میشه روی شبانه و پیام نور حساب باز کرد با این حال فکر هزینه مالیش رو که میکنم معذب میشم چون دلم نمی خواد باری روی دوش خانواده ام بشم حساب پس اندازم اندازه خرج یه ترم کفایت میکنه اما بعدش چی ؟

به هر حال دلم نمی خواد از الان چرتکه بندازم و حساب چند ماه آینده رو بکنم . خدا بزرگه می دونم هر چی صلاح بدونه اتفاق می افته .








نویسنده : معصومه ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٧

به نام ایزد منان

 

ماه و ستاره

 

زمین همچون گذشته چشمانش را گشود . خورشید طلوع کرده بود و انوارش را بروی زمین پهن می کرد و به زمین لبخند می زد . زمین که گویی از خواب شب قبل لذت نبرده بود دوباره چشمانش را بست و خواب را از چشمانش نراند ، که ناگهان صدای دلنوازی او را از خواب بیدار کرد به اطرافش نگاه کرد . حورشید را دید که به طرف او می آید و با ناراحتی و طعنه به او می گوید : زمین من را هیچ وقت این گونه بی حوصله ندیده بودم اگر برایت اتفاقی افتاده است برایم بگو تا شاید بتوانم مرهمی بر روی زهمت باشم . زمین از خورشید روی برگرداند . چند لحظه ای به همین منوال گذشت و بعد زمین گفت :‌ دیشب مجادله ی سختی بین ماه و ستاره در گرفت و من هم برای اینکه به مجادله پایان داده باشم به آنها گفتم که بینشان داوری میکنم . خورشید با کمی تامل گفت : این مجادله ای که از آن سخن می گویی به چه علت در گرفت ؟ زمین که گویی منتظر شنیدن این سئوال بود گفت : باشد برایت می گویم و شروع به تعریف کردن کرد : دیشب زمانی که  اولین ستاره ی شامگاهی را در آسمان دیدم به او سلام کردم اما در این هنگام ماه را دیدم که روی از من برگرداند .. وقتی ماه را چنین دیدم از او پرسیدم اتفاقی افتاده است ؟ ماه گفت : می خواستید چه اتفاقی بیفتد همین که من عروس آسمان هستم کافی نیست تو به جای آنکه اول به من سلام کنی به آن ستاره ی کوچک و بی ریخت سلاک می کنی مگر نمی دانی که امشب شب چهارده است و من با قرص کامل نورافشانی می کنم .

زمین ادامه داد می خواستم حرفی بزنم که صدایی دیگر آمد به سوی دیگر که برگشتم ستاره را دیدم که به طرف من و ماه می آید . ستاره با ناراحتی به ماه گفت : به من می گویی بی ریخت ، درست است که من کوچکم اما نوری که از من می تابد نوری است که خودم منتشر می کنم اما تو – تو نورت را از خورشید می گیری اگر خورشید نباشد که تو نوری نداری پس من از تو زیباتر هستم .

باز تا من خواستم حرفی بزنم ماه گفت : چه کسی گفته است تو زیبا هستی من از تو زیباتر هستم و من قبل از آنکه ستاره حرف بزند گفتم : اجازه دهید تا من بین تان داوری کنم البته جواب این داوری را شب بعد می گویم . برای همین شب قبل را به خاطر این مسئله خوب نگذراندم ، حال از تو می خواهم که به من کمک کنی .

خورشید به یرجایش بازگشت و مدتی روی خود را از زمین بازگرداند تا کمی فکر کند و زمین مجال یافت باری دیگر چشم بروی هم بنهد که ناگهان با صدای خورشید دوباره بیدار شد . خورشید نگاهی به زمین کرد و گفت : در میان ماه و ستاره داوری کن و به آنها بگو که هر دویتان زیبائید ولی اگر دوباره با هم مجادله کردند به آنها بگو که با هم مجادله نکنند که هر دو آفریده ی پروردگار دو جهان هستند و پروردگارشان آن دو را به یک اندازه زیبا خلق کرده است و چون زمین سخنان خورشید را شنید از اینکه می تواند میان ماه و ستاره خوب داوری کند ، شاد شد .

شب هنگام زمین آنچه خورشید گفته بود به ماه و ستاره گفت و زمانی که ماه و ستاره سخنان زمین را شنیدند هر دویشان از کرده ی خود پشیمان شدند و از یکدیگر عذرخواهی کردند و خدا را شکر کردند که با هم دوست هستند .

نتیجه ی اخلاقی : اگر انسان ها بفهمند که همگی شان آفریده و مخلوق خدا هستند و در یک سطح هستند دیگر به هم فخر نمی فروشند .